تبليغاتX
عاشقانه های یه رهگذر تنها شب
قالب در حال بروز رسانی و تغییرات
 
 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 18:24  توسط صفر قویدل  | 

 

قالب بلاگفا در حال بروز رسانی و تغییرات

 

امسال برام سال خوبي بود

سلام به دوستان گل و عزيز امروز اومدم خاطرات شيرين و تلخ ام رو  بيان كنم  و اميدوارم  خانواده ام اگه سر زدن نظر يادشون نره ميدونم هم چند بار اومدن چون وبلاگ من با طراحي خودم  هست آي پي آن خط متصل نشون ميده به هر حال .

اول برم به شيرين ها:

1-      بعد عيد امسال براي من روز روزهاش ارزش داشته  روز هاي فراموش نشدني كار كردن تو پارك برام يه رويا بود اونقدر گل ها و سيب هاي كه  آب ميدادم و شكوفه هاي  آنها و مخصوصا هر روز با مردمان سر و كار داشتم برام آنقدر زيبا بود حتي راضي بودم تا شب اونجا باشم. خيلي برام 3 ماه تابستان برام عينه 3 سال گذشت.

2-      سرعين – اردبيل : كه چند نفر مجردي رفته بوديم 3 روز اقامت داشتم نصف روز اردبيل  در سرعين  آبهاي معدني  وجود دارد ما روز اول  كه رسيديم بعد نهار  به آب معدني  بيش باجيار رفتم آنقدر گرم بود كه يكي دوستان رفته بود وسط آب برامون مي خنديد به هر حال فرداي آن به آب معدني پهلو رفتم بازم برابر اون شد گرم و كرم بازم بدون دوش هم بيرون اومديم فقط تماشا كرديم اونا شنا كنن. اب معدني سوم ساري سو اينم گرم  چند دقيقه زير دوش  اونم از پولهايي كه ميرفت  زير اب دوش رفتيم  و آب معدني چهارم اعصاب بود خيلي زيبا و خنك  انقدر خنك بود ديگه چند ساعتي تمام پولهايي كه خرج شده بود از اب چند ساعته گرفتيم شانس ما كه سبلان در حال تعمير بود و اش و آل.چه جنگي و ...........تموم بشو نيست از اين سرعين

3-      از مشهد كه بر گشتم من در تهران پياده شدم خانه مادر بزرگم رفتم من ميخواستم دو روز بمونم اما به اسرار هر عموم هر روز يكي شون مهمون بردن به هر هر 6 روزي كه تهران بودم هر روز برام زيبا بود . طولاني نمي كنم  با تيتر كم مينويسم

4-      13 به در ما هم مجردي بود  اين روز رو فراموش نمي كنم

5-      تولدم كه 23 مهر بود يكي از دوستام برام هديه گرفته بودن و مامانم  و بابام و  .......... كه طولاني نمي كنم تا اينجا بشه براي دوستان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:45  توسط صفر قویدل  | 

 

یا امام رضا (ع)....سلام آقا جان

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موجهای پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

میلاد با سعادت حضرت امام رضا (ع) بر تمام عاشقان مبارک

 

منم آن نيازمندي که به تو نياز دارم
اگر از تو باز دارم به که چشم باز دارم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:13  توسط صفر قویدل  |