زندگی رويا نيست
زندگی زيبايي ست
می توان، بر درختی تهی از بار، زدن پيوندی.
می توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهی بذری ريخت
می توان، از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو،
هر دو بيزار از اين فاصله هاست

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم
پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند
آرام گل بگو گل بشنو
هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست