سلام . نمیدونم چی باید بگم یا از کجاش باید بگم ترجیح میدم که هیچ چیزی نگم ولی بدونید تو این مدت خیلی با تجربه شدم میدونید چه طوری با شکست . خوب دیگه پر چونگی نمیکنم .و واستون آرزوی خوشبختی میکنم تا حداقل مثل من نشید.
خداوندا غرورم را شکستند پل سبز عبورم را شکستند چه بی رحمانه در این پاییز و غربت دل سنگ صبورم را شکستند .
با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان آمدنت را به انتظار نشسته ام باشد تا به یاری شانه های مهربانت خیل خستگیهایم را زمین بگذارم.
غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم .
خلاصه ميكند و از رسيدن پاييز خبر ندارد ....زيرا هميشه غم هاي خود را در لابه لاي برگهاى زرد مخفي مى كرد تا كسي انها را نخواند .....همان عاشق تنهايي كه اكنون بي اختيار دست به نگاشتن مى كند كه شايد همسفري بيابد و در ان كوچه ى ساكت و تاريك دست در دست هم پرسه بزند من ان تنهاي واقع بين و خارم كه در كنج اتاقي تنگ گريانم .
همان زندگي پوچ يك تنهاي عاشق ...تنهايي كه عاشق و زنده با ياد تنهايي .....هوايش گلهاي خشك بين دفتر يك عاشق....غذايش دلهاي شكستة و خيانت ديده ...ابش اشكهاي داغ ديده گان و منتظران است...ان عاشق تنهايي كه با واژه ها صبحانة مى خورد و كنار رودهاي تاريك و خروشان در كلبة ى تنهايي خويش غوطه رو افكار و اوهام است ....ان عاشقي كه هر وقت دست به قلم مى زند از تنهايي چيزي مى نگارد ....پاييز مي رسد و حتي درختان براى تنهايي او افسرده مي شوند ....ولي او خود را در گرو و چارچوب تنهايي خلاص.
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره