تبليغاتX
عاشقانه های یه رهگذر تنها شب
قالب در حال بروز رسانی و تغییرات

می دانی ، گاهی فاصله ها چيزهای زيادی از ما می خواهند ...

چيزهايی مثل اعتراف به عشق های ناگزير ...

نمی دانم چرا وقتی اونی رو که می خوام پیشم باشه و نیست تمام زندگی من گم می شود .

 دلم می خواهد بدانم چه پوشيده ای چه می گويی و میخندی یا دلت گرفته؟؟؟؟... و هزار چيز ديگر كه شاید مهم نباشند وقتی هستی.

اينروزها معنی را از زندگی ام حذف كرده ام . كه برايم مهم نباشد بی معنی صدايت از من دور شده اينروزها همه آدم هايی كه پشت سرم می آيند صدای كفش های تو را در می آورند و اين روزها دلم می خواهد تمام پرده ها را بسوزانم ....

اصلاخودت بگو چرا اين روزها هوا سنگين و سرد شده كه نمی توانم نفس بكشم كه احساس خفگی می كنم و دست تو گره روسری ام را سفت نمی كند تا فراموش كنی دستهايت بوی گل های وحشی گرفته !

از شوخی هايت و جوکها و آواز خنده ها ی هم كه  بگذريم می بینم تمام اینا ما رو بيشتر به هم نزديك می كنند ، صدايم كه می كنی به یاد زمين به همون اتاق كوچك و گوشه اش میافتم كه چند ساعتی رو  با خانواده در اون جا سپری کردم و همون جا بهانه های ساده خوشبختی ام را پيدا کردم.

می دانم حتی حالا سرت را بر شانه ات خم كرده ای و با لبخند هميشگی بر گوشه لبت دنباله ی اين كلمات آشفته را می گيری و نمی توانی حدس بزنی چقدر آشفته ام چقدر تب دارم و چقدر حالم بد است كه سرم مدام گيج می رود و تمام سنگها در كليه هايم تكانم می دهند كه به خود بپيچم و درد از انگشت كوچكم بيرون بزند .

اگرسكوت، اين خانه را بشكند ميتوانی ببینی كه قدیمی ترین اشيا هم در اين فاصله بی ارزش هستند .

می ترسم لای حرفهای معمولی ات گم شوم لای احوالپرسی ها و سلام های هميشگي ات و هزار عادت ديگرت گم شوم حتی می ترسم در خواب هايم جا بمانی كه با عجله بيدارم می كنی كه صبح بخيرم باشی. دنيا چقدر می تواند تا اين حد ساده و خلاصه شده باشد وقتی به چشمهايم نگاه می كنی ؟

اصلا از تمام فضولی ها و خواستن ها و اگر ها و ترس ها بگذريم .

نمی دانم چرا وقتی اونی رو که می خوام پیشم باشه و نیست تمام زندگی من گم می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:17  توسط صفر قویدل  | 
 

حتما تا حالا براتون پیش اومده که چیزی رو از ته دلتون بخوایین.

 

آرزویی که ذره ذره وجودتون نیاز به داشتنشو فریاد میزنه.همون آرزویی که

 

دلتون به خاطرش می تپه و به امید رسیدن بهش نفس می کشین.

 

تو رویاهاتون همیشه دنبالش هستین. همون که دلیل زنده موندنتونه. همون

 

رویایی که بزرگترین امیدتونه. قشنگ ترین رویا تو رویاهای سوگلی تون و

 

بالاترین امیدتون واسه زنده موندن و مهم ترین دلیلتون واسه تلاش کردن....

 

همون چیزی رو که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده تموم آرزوتون اینه که

 

 بهش برسین. خواستنی از جنس آتش اشتیاق. سوزان و ملتهب مثله نیاز یه

 

 ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.......

 

حسی که شما رو به ادامه دادن دعوت میکنه که تشویقتون میکنه و بهتون

 

انرژی میده. چیزی که برای خواستنش تردید ندارین.اون طور می خواهینش که

 

نرسیدن بهش براتون زجره،عذابه و رسیدن بهش براتون بالاترین شوق و لذتی

 

 است که می تونین تصور کنین...هر چیز یه بهایی داره! بهای خواسته شماها

 

چقدره؟؟؟ چه بهایی واسه دریافت خواستتون حاضرین بپردازین؟؟؟از چه چیز

 

ارزشمند و عزیزی واسه رسیدنه بهش میگذرین و مایه میذارین؟؟؟ واسه رسیدن

 

 به همون رویای شیرینی که نمی تونین فراموشش کنین . نمی تونین جاشو با

 

هیچ چیزی دیگه پر کنین .اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و

 

تموم وجودتون خواهش رسیدن به اون خواستتونه...

 

اگه متوجه شدین اون چیه یه جمله قشنگ براش بگین لطفا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:46  توسط صفر قویدل  |