تبليغاتX
عاشقانه های یه رهگذر تنها شب
قالب در حال بروز رسانی و تغییرات

معلم ما می خواست به ما یاد بدهد که چقدر خوشبختیم.برای همین تصمیم گرفته بود که اول از همه ی ما بیاموزد که چقدر توانمندیم و برای تفهیم آن می باید به ما نزدیک می شد. و برای همین از تک تک ما درباره ی زندگی سوال کرد ...
او جوان بود وجویای نام و ما پیر و خسته.اما با لبخندی پیروزمندانه می خواستیم جوانی اش را که نه بلکه خامی اش را به رخش بکشیم.زیرا ما آنقدر پیر و خسته بودیم که بدانیم چقدر خوشبختیم.
خوشبخت به خاطر داشتن بچه های خوب.خوشبخت به خاطر سلامتی و به خاطر خیلی چیز های دیگر.
معلم جوان رو به من کرد و گفت:
شما بگویید اگر نقاش بودید آن قسمت از زندگی را که مال شماست چه رنگی می کردید؟
با لبخندی گفتم:
آبی
از دیگری پرسید:
زرد
از نفر بعدی:
قرمز
صورتی
سبز
نارنجی
به خانمی که ته کلاس نشسته اشاره کرد و پرسید:
شما چطور؟
سیاه.
معلم بی تفاوت گفت:
خوبه
ناگهان آن خانم پریشان و کمی عصبی گفت :
چی خوبه؟این که زندگی من سیاه بوده از نظر شما خوبه؟
و ما منتظر ماندیم که استدلال معلم جوان را در مقابل تجربه های تلخ و سیاه زن بشنویم.
معلم رو به او ایستاد و با نگاهی پر از عشق گفت:
می توانم قسم بخورم که تو سخت ترین قسمت ها را رنگ کردی.حد فاصل ها را خط باریک کشیدی و بدون شک فاصله ی دو رنگ را مرز بندی کردی.تو باید در تابلویی که خداوند می خواست بوسیله ی بندگانش بکشد نقش بنیادی می داشتی.در حقیقت تو قسمت های سخت این نقاشی را رنگ کردی.پس باید به احترام تو کلاس قیام کند و ما بلند شدیم.
آن روز فهمیدیم که چقدر به تجربه هایمان می بالیم و برای قضاوت کردن در مورد معلم جوانمان چقدر جوانیم.

به نظرتون زندگی شما چه رنگیه؟؟؟

 

پ ن : مجيد جان من به شما mail زدم .. ممنون ميشم چك كنى ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 18:20  توسط زهرا  | 

چشمهایت را ببند،
به دوران کودکیت برگرد،


7 ساله که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،
دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،
و بخشیدنت با رضایت ،
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،
و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟


نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،
برگرد !


باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
می توان بود؟.


کاش هرگز بزرگ نمی شدیم
در این تاپیک از خاطرات دوران کودکیتون بنویسید
یا هرچیزی که درباره کودکی است
چشمانتونو ببندید و فکرکنید در همان دوران هستید
و انچه که از آن روزها بخاطر میاورید بنویسد
اینجا فرصت کوتاهیست برای یاد آوری آن خاطرات و لمس خوبیها و لذتهایی که از آن دوران
در یادتون نقش بسته
بگذارید کمی به همان پاکی و معصومیت باز گردید

~~~~~~~~~~~

پ ن ۱ :  يه دوست عزيز خصوصى گذاشته بود .. اینجا جوابش رو میدم ..

همه ماها خاطرات خوش و بد داریم .. آرزوهایی که از ته دل خواسته باشیم که یا نصف و نیمه مونده .. یا بهش نرسیدیم ..بعضی اوقات تلاش خودمون رو ميكرديم  ولی بازم اون چیزی که تصورش رو ميكرديم  نميگرفتیم ... نمیدونم خداییش چی بگم .. درکت که میکنم و میدونم چه زجری داره ..این حرف رو که الان میزنم خودمم  اولش باور نداشتم که حقیقتی داشته باشه .. همیشه فکر میکردم که آره اینا واسه اینکه از اول مخالف بودن یا چون خودشون مسبب جدا شدن ما از همدیگه و گرفتن اون حس آرامش ماها بودن  حتما خوشبختيه من رو نميخواستن .. يا اينكه زيادی خودخواه بودن كه فقط و فقط به خوشون و مشكلات خودشون وقت ميذارن و اهميت ميدن .. هیچوقت فکر نکردم که خوب شاید صلاح من این نبود .. یا شاید کلا اگر پیش هم دیگه بودیم یه اتفاقاتي پیش میومدن که زندگیمون رو زهر میكرد.. 

ولى الان .. بعد از  این همه سال .. بعد از این همه سختی و عذاب  کشیدن میفهمم که هرچیزی به غیر از اونی که من میخواستم انجام شد .. وهرجیزی که ماله خودم میدونستم واسه کسا ی دیگه  ی شد خیر بود و یه حکمتی داشت .. اين همش هم به گذشتن زمان ربط داره .. يه ورز هایي مياد كه آدم احساس خفگی ميكنه .. اصلا هم دلش نميخواد با كسى حرف بزنه .. هميشه تنها باشه .. ولى باور كن هیچ چیزی ار.س نداره  .. ميگن كه ىنيا دو روزه .. كاری نکن كه يه روز روزگاری بياد كه از خواب بيدار بشى و بگی كاش اون روز رو فلان كارى رو نميكردم .. خدا رو واسه دادنش و ندادنش شكر كن .. كه دادنش نعمته .. ندادنش هم حكمته ..

 منم از شما خواهش میکنم هرچند میدونم سخته و عذاب آوره که فراموش کنی..یا اینکه  همون دوست داشتن.. عشق پاک .. خاطرات بچگی منتقل كنى به يه جايه ديگه و زیر یه نام دیگه .. فقط اينكه سعى كن بهش فكر نكنى كه نخواسته زندگیه هردو شما خراب میکنی .. منم مطمئنم كه اينقدر دوستش دارى كه نخواى اينجوری  بشه ..  

ببخشيد سرت رو خوردم ..

پ ن ۲: خواهش ميكنم .. وظيفه بود .. بله كه مينونيد .. منم امیدوارم یه سنگ صبور به درد بخوری واسه شما باشم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط زهرا  | 

 

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست، هول هولکی و دم دستی.
این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوب‌اند اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده‌باشی. به بعدش هم فکر نمی‌کنی.


دوستی با بعضی آدم‌ها مثل خوردن چای خارجی است؛ پر از رنگ و بو .

این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان بازی، برای جوک‌های خنده‌دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز، برای خاطره‌های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ، می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.


فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان، بعد از یکی دوساعت می‌شود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بدبو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی، نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:55  توسط زهرا  |