تبليغاتX
عاشقانه های یه رهگذر تنها شب - چشمانت را ببند....به کودکی برگرد
قالب در حال بروز رسانی و تغییرات

چشمهایت را ببند،
به دوران کودکیت برگرد،


7 ساله که بودی از زندگی چه میدانستی؟
نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،
بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها
و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،
دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،
و بخشیدنت با رضایت ،
چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،
و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟


نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،
برگرد !


باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات
می توان بود؟.


کاش هرگز بزرگ نمی شدیم
در این تاپیک از خاطرات دوران کودکیتون بنویسید
یا هرچیزی که درباره کودکی است
چشمانتونو ببندید و فکرکنید در همان دوران هستید
و انچه که از آن روزها بخاطر میاورید بنویسد
اینجا فرصت کوتاهیست برای یاد آوری آن خاطرات و لمس خوبیها و لذتهایی که از آن دوران
در یادتون نقش بسته
بگذارید کمی به همان پاکی و معصومیت باز گردید

~~~~~~~~~~~

پ ن ۱ :  يه دوست عزيز خصوصى گذاشته بود .. اینجا جوابش رو میدم ..

همه ماها خاطرات خوش و بد داریم .. آرزوهایی که از ته دل خواسته باشیم که یا نصف و نیمه مونده .. یا بهش نرسیدیم ..بعضی اوقات تلاش خودمون رو ميكرديم  ولی بازم اون چیزی که تصورش رو ميكرديم  نميگرفتیم ... نمیدونم خداییش چی بگم .. درکت که میکنم و میدونم چه زجری داره ..این حرف رو که الان میزنم خودمم  اولش باور نداشتم که حقیقتی داشته باشه .. همیشه فکر میکردم که آره اینا واسه اینکه از اول مخالف بودن یا چون خودشون مسبب جدا شدن ما از همدیگه و گرفتن اون حس آرامش ماها بودن  حتما خوشبختيه من رو نميخواستن .. يا اينكه زيادی خودخواه بودن كه فقط و فقط به خوشون و مشكلات خودشون وقت ميذارن و اهميت ميدن .. هیچوقت فکر نکردم که خوب شاید صلاح من این نبود .. یا شاید کلا اگر پیش هم دیگه بودیم یه اتفاقاتي پیش میومدن که زندگیمون رو زهر میكرد.. 

ولى الان .. بعد از  این همه سال .. بعد از این همه سختی و عذاب  کشیدن میفهمم که هرچیزی به غیر از اونی که من میخواستم انجام شد .. وهرجیزی که ماله خودم میدونستم واسه کسا ی دیگه  ی شد خیر بود و یه حکمتی داشت .. اين همش هم به گذشتن زمان ربط داره .. يه ورز هایي مياد كه آدم احساس خفگی ميكنه .. اصلا هم دلش نميخواد با كسى حرف بزنه .. هميشه تنها باشه .. ولى باور كن هیچ چیزی ار.س نداره  .. ميگن كه ىنيا دو روزه .. كاری نکن كه يه روز روزگاری بياد كه از خواب بيدار بشى و بگی كاش اون روز رو فلان كارى رو نميكردم .. خدا رو واسه دادنش و ندادنش شكر كن .. كه دادنش نعمته .. ندادنش هم حكمته ..

 منم از شما خواهش میکنم هرچند میدونم سخته و عذاب آوره که فراموش کنی..یا اینکه  همون دوست داشتن.. عشق پاک .. خاطرات بچگی منتقل كنى به يه جايه ديگه و زیر یه نام دیگه .. فقط اينكه سعى كن بهش فكر نكنى كه نخواسته زندگیه هردو شما خراب میکنی .. منم مطمئنم كه اينقدر دوستش دارى كه نخواى اينجوری  بشه ..  

ببخشيد سرت رو خوردم ..

پ ن ۲: خواهش ميكنم .. وظيفه بود .. بله كه مينونيد .. منم امیدوارم یه سنگ صبور به درد بخوری واسه شما باشم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط زهرا  |