
معلم ما می خواست به ما یاد بدهد که چقدر خوشبختیم.برای همین تصمیم گرفته بود که اول از همه ی ما بیاموزد که چقدر توانمندیم و برای تفهیم آن می باید به ما نزدیک می شد. و برای همین از تک تک ما درباره ی زندگی سوال کرد ...
او جوان بود وجویای نام و ما پیر و خسته.اما با لبخندی پیروزمندانه می خواستیم جوانی اش را که نه بلکه خامی اش را به رخش بکشیم.زیرا ما آنقدر پیر و خسته بودیم که بدانیم چقدر خوشبختیم.
خوشبخت به خاطر داشتن بچه های خوب.خوشبخت به خاطر سلامتی و به خاطر خیلی چیز های دیگر.
معلم جوان رو به من کرد و گفت:
شما بگویید اگر نقاش بودید آن قسمت از زندگی را که مال شماست چه رنگی می کردید؟
با لبخندی گفتم:
آبی
از دیگری پرسید:
زرد
از نفر بعدی:
قرمز
صورتی
سبز
نارنجی
به خانمی که ته کلاس نشسته اشاره کرد و پرسید:
شما چطور؟
سیاه.
معلم بی تفاوت گفت:
خوبه
ناگهان آن خانم پریشان و کمی عصبی گفت :
چی خوبه؟این که زندگی من سیاه بوده از نظر شما خوبه؟
و ما منتظر ماندیم که استدلال معلم جوان را در مقابل تجربه های تلخ و سیاه زن بشنویم.
معلم رو به او ایستاد و با نگاهی پر از عشق گفت:
می توانم قسم بخورم که تو سخت ترین قسمت ها را رنگ کردی.حد فاصل ها را خط باریک کشیدی و بدون شک فاصله ی دو رنگ را مرز بندی کردی.تو باید در تابلویی که خداوند می خواست بوسیله ی بندگانش بکشد نقش بنیادی می داشتی.در حقیقت تو قسمت های سخت این نقاشی را رنگ کردی.پس باید به احترام تو کلاس قیام کند و ما بلند شدیم.
آن روز فهمیدیم که چقدر به تجربه هایمان می بالیم و برای قضاوت کردن در مورد معلم جوانمان چقدر جوانیم.
به نظرتون زندگی شما چه رنگیه؟؟؟
پ ن : مجيد جان من به شما mail زدم .. ممنون ميشم چك كنى .. ![]()