این شعر را تقدیم میکنم به عزیزی که دوباره شعله احساس را در من زنده نکرد .
میدانستم ... برات سبز دعایم را خواهند داد ... میدانستم ... میدانستم یه روز ... به برکت سبز دعا تو را در کوهپایه های نیایشم خواهند داد میدانستم یه روز تو را در اینجا ... یعنی در ماورائ خیال زیارت خواهم کرد ... حالا ... میدانم یه روز توی اعماق معصوم چشمات مثل آن آهوی تشنه که از برکه حیات آب میخورد واژه های شعرم را سیراب خواهی کرد ... نخواهی کرد ؟!! « بنویس از ناگفته ها ! نا نوشته هایی که جرأت بیانش را نداری با الفبای شکسته در مشت گره کرده ات بنویس می توانی حروفش را هجّی کنی؟ سخت نیست ! از شکستن ها بنویس ازسنگ نبشته قلبت بنویس! آه .....فرهاد چه کردی در بیستون ؟ تو عشق شیرین ات را نقش زدی! وسنگش برای آن دیگر ی ارثیه گذاشتی ! بنویس ؛سخت نیست! اوه ... می دانم این غرورت زنجیری است بر احساست سخت نیست ؛بنویس کمی شهامت میخواهد وکمی شکستن /منِ/ وجودت بنویس؛ سخت نیست! سخت ؛ سختی روح توست کاش بتوانی افکارت آرزوهای پنهانی ات حسِّ خود کامگی ات وسکوت خفته در طوفان درونت را بنویسی بنویس ؛ سخت نیست! سخت ؛سختی توست!بنویس»